آندیا عشق قشنگ مامان و بابا آندیا عشق قشنگ مامان و بابا ، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه سن داره

آنـدیـا تک گل بوستان عشق مامان و بابا

جـــواب آزمـــایــــش

خدایا شـــــــــکـــــــــــرت بـــــــهتر از این نمــــــــی شه امشب بابایی رفت آزمایشمو آورد ++++++بود عزیزم دیگه یه مدرک دارم از اینکه تو توی دلمی عزیزم خــــــــیــــــلی خوشحال شدیم بتام 5000 بود با 7روز تاخیر خــــــدایـــــا این شــــادی رو ازمون نگیر عزیزم دیگه امشب بابایی نرفت دنبال مامان جون فردا میره عزیزم خــــــیلـــی مراقب خودت باش یه وقت تنهام نذاریا 31مرداد92 ساعت 12:09am ...
31 مرداد 1392

آزمـایـش دادم

ســـلام  به کنجد توی دلم عـــزیز م امروز هفت روزه که از اومدنت باخبریم امروز صبح با بابایی رفتیم آزمایش دادم گفت شب بیاید واسه جوابش عصری بابایی میخواد بره دنبال مامان جون بیارتش تا پیش ما باشه عزیزم آخه من هیچ کاری نمیتونم انجام بدم تو این مدت هم همه کارا رو بابا جون انجام میداده عزیزم مواظب خودت خیــلی باش چون نمیخوایم دوباره از دستت بدیم هر روز داریم با بابایی صحبت از اومدنت میکنیم ما اینجا خیلی بهت احتیاج داریم ع ـــزیــــزم   30 مرداد ساعت 10:20 A.M ...
30 مرداد 1392

انتــــــظار اومدنت

سلام عزیزم دیشب با بابا جون رفته بودیم رستوران واسه افطار دعوت بودیم خیلی خوش گذشت ولی بعد که اومدیم خونه داشتم لباسامو عوض میکردم بابایی سریع دوید اومی تو اتاق منم یه جیق بلندی کشیدم خیلی ترسیده بودم رفتم آب طلا خوردم و بعدشم خوابیدیم ولی خیلی کمر درد ودل درد داشتم تو دل خودم میگفتم اگه چیزی هم تشکیل شده باشه تا الان دیگه از بین رفته خیلی ترسیدم شب به زور از کمر درد خوابم برد عزیزم صبح که بابایی میخواست بره سر کار اومد بوسیدم وگفت یه خواب خوبی دیدم که بچه دار شدیم وپسری بود و طبیعی به دنیاش آوردی و گفت خودم ازش مراقبت میکردم  خیلی خوشحال شدم از اینکه اینا رو تعریف کرد بعد که رفت من بی بی گذاشتم منفی شد البته هنوز خیلی مونده تا دقیقا م...
27 مرداد 1392

مرداد ماه شـــــاید اومدم

عزیزم مرداد ماه میخوام تلاش کنم ببینم میای تو دلم یا نه ؟؟؟؟؟؟من اینجا بی صبرانه منتظر اومدنتم ازخدا جون اجازه بگیر هر وقت بهت گفت میتونی بری بیا پیشم .ولی من امیدوارم اولین بار که خواستمت بیای تو دلم عزیز مامانی. 29/تیر92 توسط مامان جون ...
27 مرداد 1392

یــه کــم امیـد بیشتــــــــر

سلام عزیزم امروز صبح هم که بیدار شدم چون تو خواب دیده بودم دو بار بی بی زدم گفتم بازم برم بزارم بابایی که میخواست بره سر کار من بهش گفتم امروز باز میخوام بذارم گفت خیلی خوبه بذار آخه دیشب بهم گفت بذار گفتم فردا نه هر وقت میزارم استرس بهم وارد میشه صبح که بی بی رو زدم بازم مث دیرو ز شد فقط باز خط پایینی ظاهر شد کمی پررنگ تر داشتم بال در میاوردم از خوشحالی فورا رفتم به بابایی خبر دادم اونم خیلی خوشحال شد بهم گفت خوب استراحت کن و دست به چیزی نزن گفت ظهر خودم اومدم غذا درست میکنم منم گفتم باشه عزیزم حالا باز دو روز دیگه تکرارش میکنم ببینم پررنگ تر شده یا نه دیشب رفته بودیم بیرون خرید,بابایی خیلی خوشحال بود صدای ظبط رو ب...
27 مرداد 1392

انــدکی امیــــدواری

سلام عزیزم دیشب تو خواب دیدم تا بی بی + شده خیلی خوشحال بودیم منو بابایی بعد رفته بودیم خونه مامان بزرگم اینا همه اونجا بودن وهمه بهمون تبریک مبگفتن و بعد فرداش باز بی بی زدم پررنگ تر از دیروز شد خیلی خوشحال بودم تو خواب تا بیدار شدم فورا رفتم بی بی زدم منفی شد ولی یه خط خیلی خیلی کم رنگ زیرش اومد که به زور دیده میشد البته سه روز جلو موقع پری بود خیلی خوشحال شدم فورا اومدم به بابایی گفتم اونم یه کمی خوشحال شد چون چیزی معلوم نبود زیاد نخواست بروز بده پا شدیم صبحانه خوردیم و بعدش من یه کمر درد شدیدی گرفتم عین اون موقع هایی که حامله بودم وسقط شد تازه دیشب هم با کمر درد شدید خوابم برد .یه کم دراز کشیدم بعد خوب شدم و رفتم غذا درست کردم با ک...
27 مرداد 1392
1